تبلیغات
دل نوشته های لیلا - پیرمرد عاشق
اگر نمیتوانی به کسی امید بدهی ٬ نا امیدش نکن
دل نوشته های لیلا
جمعه 8 مهر 1390 :: نویسنده : لیلا مرادی نژاد
پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را می شناسم



نوع مطلب :
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سلام دوست خوبم ممنون که به وبلاگم اومدی.
امیدوارم از وبلاگم خوشت بیاد.
کامنت بزار و هر انتقاد و پیشنهادی داری بگو.
اینم آدرس اون یکی وبلاگم art-leili.mihanblog.com


مدیر وبلاگ : لیلا مرادی نژاد
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب وبلاگ چیست؟







برچسبها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :