تبلیغات
دل نوشته های لیلا - زندگی خائنین
اگر نمیتوانی به کسی امید بدهی ٬ نا امیدش نکن
دل نوشته های لیلا
چهارشنبه 16 آذر 1390 :: نویسنده : لیلا مرادی نژاد
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت :
-  می  خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :   

-   نام دختر چیست ؟   مرد جوان گفت :

-   نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت :

-  من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

-  مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :   

-  نگران نباش پسرم .  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی . . . !




نوع مطلب :
برچسب ها :



درباره وبلاگ


سلام دوست خوبم ممنون که به وبلاگم اومدی.
امیدوارم از وبلاگم خوشت بیاد.
کامنت بزار و هر انتقاد و پیشنهادی داری بگو.
اینم آدرس اون یکی وبلاگم art-leili.mihanblog.com


مدیر وبلاگ : لیلا مرادی نژاد
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب وبلاگ چیست؟







برچسبها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :